|
من و خواهران دوستم مهدی جوووون |
|
نوشته شده توسط Sanaz
|
|
|
|
تازه ده روز مونده بود به خرداد منم امتحانهای ترمم داشت شروع می شد.من مهدی همکلاس بودیم یر روز که تو کلاس نشسته بودم مهدی امد به من گفت (راستی ا ینم بگم اسم منم مهدی اشتباه نکنید)مهدی اگه میشه برای امتحانای ترم بیای باهم درس بخونیم من گفتم موردی نداره فقط کجا درس بخونیم مهدی گفت معلوم میریم خونیه ما گفتم باشه بریم قرارشد از فردای اون روز شروع کنیم بلخره روز م عود فرا رسیدساعت ده صبح رفتم خونیه مهدی اینا درو زدم یدفه دیدم یه دختره خوشگل مامانی درو باز کرد وقتی اون دیدم جاخوردم چون نمی دونستم که مهدی خواهر داره خلاصه گفت بفرماید گفتم با مهدی کار دارم گفت شما من گفتم مهدی هستم یدفه دیدم مهدی امد گفت بیا تو من با کله رفتم تو عجب خونه ای از خونی ما هم بزرگتر بود من فکر می کردم ما خر پولیم خلاصه رفتیم تو اتاق مهدی شروع کردیم به درس خوندن ولی من همش فکرم پیش دختره بود وای چه اندامی چه سینه های یدفه از مهدی پرسیدم مهدی شما چند نفرید مهدی تعجب کرد گفت چطور گفتم همینجوری گفتش سه تاخواهردارم ومنه پسر من گفتم ولش کن درستو بخون تقریبا یه ساعتی درس خوندیم که یدفه درو زدن دیدم خواهر مهدیه برامون میوه اورده بود یه نگاهی به من انداخت گفت این خنگه درس می خونه یا نه خندیدم گفتم نه |
|
آخرين بروز رساني ( ۰۸ تير ۱۳۸۵ )
|
|
ادامه مطالب ...
|